شناسه: 209839

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی زهرا مصطفائی: من دقیقاً به یاد دارم که پس از شهادت علیرضا، روزی که من به همراه همسرم پس از مجلس دامادی برادر کوچکم با قطار از تهران به مشهد می آمدیم نزدیک صبح و طلوع آفتاب بود که من بیدار شدم و داشتم همینطور به بیرون نگاه می کردم که یک لحظه احساس کردم که در حالت رؤیا علیرضا در کنار من نشسته است و به من گفت که: خواهرجان من هم دارم از عروسی جواد می آیم و در مجلس دامادیش شرکت کردم. بنابراین شما برو و به پدر و مادر بگو که نگران نباشند چونکه من هر زمان که مجلسی دارید و احساس می کنید که جای من هم در آنجا خالی است من هم در آنجا حضور دارم. من تا اینکه به خودم آمدم و برگشتم که با علیرضا صحبت کنم، دیدم که او نیست و رفته است و فضای کوپه قطار را یک بوی گلاب عجیبی گرفته است که حتی همسرم هم از بوی خوش گلاب از خواب بیدار شد و گفت: این چه بویی است؟من به همسرم گفتم که من علیرضا را در عالم رؤیا دیدم که به من این چیزها را گفته است و رفته و به من گفته که همیشه و همه جا به همراه ما است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه