شناسه: 210039

روابط عاطفي با خانواده و دوستان يعد از شهادت

راوی ابوالقاسم مرحمت: در کربلا من از خدا خواستم که فرزندم را به من نشان دهد یکدفعه دیدم فرزندم کریم پشت پنجره اتاق آمد و گفت: چرا می خواهی مرا ببینی ، من که سالم هستم . گفتم : سرت هنگام شهادت متلاشی شده بود و به پشت سرت خمپاره خورده بود و فقط چانه ات باقی مانده بود. می خواستم دقیقا تو را دوباره ببینم. شهید گفت : پدر اصل این است که الان مرا سالم میبینی آن چیزی که شما دیده بودی جسم من بود که با خاک یکسان شده بود. ناراحت نباش من با همین شکلی که می بینی هستم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه