شناسه: 211808

محبت و مهرباني

شهید محمد نقی کاظمی مطلق نام پدر: محمد علی مسؤلیت: پ م ن یک روز نوبت چوپانی گوسفندان به عهده ما بود و محمد نقی برای چراندن گوسفندان به بیابان رفت. وقتی شب برگشت، دیدم خیلی ناراحت است. وقتی علت را سئوال کردم ایشان شروع به گریه کرد. از ایشان سؤال کردم آیا کسی شما را زده، یا با کسی دعوا کردی، جواب داد، خیر. گفتم: پس چرا آنقدر ناراحت هستی و گریه می کنی؟ گفت: امروز گوسفندها را به هر جا بردم هیچکس نگذاشت تا از سفال(پوشال یا پوخل یا آنچه بعد از درو در روی زمین باقی می ماند) گندم بخورند و گوسفندان امروز گرسنه هستند. گفتم: شما برای گوسفندان مردم ناراحت هستی و اینگونه اشک می ریزی. گفت: آن حیوانها به دست من بود و این خاطره هیچ وقت از یادم نخواهد رفت. ا

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه