محبت و مهربانی
به روایت از مریم زارع مقدم : زمانی که من به شدت مریض بودم علی اکبر برایم خمیر می کرد و آش رشته می پخت. می گفت: مادر تو غذای دیگر نمی توانی بخوری در یکی از همین روزها که مریض بودم و به دکتر رفته بودم وقتی از دکتر برگشتم دیدم سه چهار رژه لباس شسته است از فرزندان دیگرم سئوال کردم لباس ها را چه کسی شسته است؟ لباس شویی هم نداشتیم. بچه ها گفتند دیشب علی اکبر روی اجاق آب گرم کرده و شروع به شستن لباس نموده است من علی اکبر را صدا زدم که مادر چرا این کار را کردی؟ گفت: مادر شما نه دختر بزرگ داری و نه خواهر چه کسی از من برای این کار شاسته تر است.
ثبت دیدگاه