شناسه: 213195

پيش بيني شهادت

آخرین باری که آقای غلام پور می خواست به جبهه برود شب قبلش به خانه ی ما آمد و گفت: صبح می خواهم به جبهه بروم. گفتم: صبح برای خداحافظی می آییم. گفت: نه. می دانم شما صبح زود سد سار میروی و فرصت آمدن برای خداحافظی را نداری. خداحافظی کرد و از خانه بیرون رفت. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم کسی زنگ میزند. در را باز کردم. دیدم ایشان است. دستش را به گر دنم انداخت و گفت: علی آقا این مرتبه از جبهه بر نمی گردم. گفتم: این حرف را نزن، انشا الله با سلامتی کامل بر میگردی. خداحافظی کرد و رفت. بعد از گذشت چند روز به من گفتند: حبیب الله آمده است ولی مریض است. این حرف را که گفتند، متوجه شدم ایشان شهید شده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه