مهمین مبارکین
یادم هست یک شب به خانه ی عموی محمد رفته بودیم . عموی او خمس و زکات نمی داد . محمد هم از این موضوع باخبر بود و آن شب هم که به خانه آنها رفته بودیم هر چه به او تعارف کردند که چای و میوه بخورد اونخورد و حتی نماز هم نخواند بعد از اینکه از خانه بیرون آمدیم علت را از او پرسیدم او گفت : چون خمس و زکات نمی دهند به همین دلیل چیزی نخوردم . بعد از اینکه محمد شهید شد به عمویش ماجرای آن شب را گفتم و آنها هم از آن به بعد خمس و زکات خود را دادند.
ثبت دیدگاه