خاطرات بعد از مجروحیت
به روایت از قربان علی عباسی مایون : در عملیات رمضان با شهید بودم. ما گردان زرهی بودیم. ایشان پیاده و آتش مورد نیاز ایشان را ما می ریختیم. از طریق بی سیم شنیدم که زخمی شده است تصور کردم شهید شده است. خودم صبح بعد نزدیک پاسگاه زید مجروح شدم و در فرودگاه اهواز به هوش آمدم. احساس کردم اینجا منطقه نیست. خنک است. هوای پاسگاه زید کجا و سالن انتظار فرودگاه کجا. یک لحظه صدای خنده ای را شنیدم. دیدم برادرم (شهید) است. شاید هیچ موقع در زندگی اینقدر شاد نشده بودم. چون فکر می کردم شهید شده است. دست در گردن هم انداختیم و از خوشحالی هر دو گریه کردیم. به تهران منتقل شدیم و هر دو در یک جا بستری شدیم. و در روستا شایعه شده بود که محمد علی سرش قطع شده و من هم شهید شده ام. فرمانده سپاه قوچان حجت الاسلام رفیعی تماس گرفت و از ما خواست هر چه زودتر به قوچان بیاییم. وقتی به قوچان آمدیم ما را با ماشین بدون اطلاع قبلی به روستا آوردند. هیچ کس مطللع نبود در درب منزل وقتی از ماشین پیاده شدیم و درب حیاط را باز کردیم ناگهان چشم پدرم به ما افتاد و غافلگیر شد. در حالی که دگرگون شده بود گفت: پسرهایم را با دو پا به جبهه فرستادم اما هر کدام با چهار پا آمده اند.
ثبت دیدگاه