خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از مرضیه عابدی : یک شب مهمانی داشتیم خانم برادر شوهرم هم آمده بود بچه خانم برادر شوهرم دستشویی رفت که دست و صورتش را بشوید و چون دستشویی کوچک بود با خودش گفت : ای بابا این احمد آقا چه جای کوچکی درست کرده نمی شد یک مقدار بزرگبزرگتر بسازد . شب بعد خواهر شوهر کوچکم شهید را در خواب می بیند و به او می گوید برو به خانم داداشت بگو این خانه را من ساختم ، بچه ها که بزرگ می شوند و از این خانه می روند ، خانمم هم که کوچک است و آنجا برایش کافی است .
ثبت دیدگاه