خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از کبری عابدی : بعد از اینکه خبر شهادت پسرم_ احمد- را به ما دادند. شب وقتی که همه خوابیده بودند به زیرزمین خانه رفتم. آنقدر گریه و شیون کردم تا اینکه، بیهوش شدم. در عالم رویا دیدم که احمد از درب وارد شد و صدایم کرد مادر! گفتم: جان مادر کجا بودی؟ از کجا آمدی؟ گفت: کاروانم دارد می رود ولی من به خاطر شما اینجا هستم، پرسیدم چرا بخاطرمن، گفت: برای اینکه از صبح چیزی نخورده اید حالا هم دارید بی تابی می کنید. فکر می کنید کار خوبی می کنید؟ می خواهید من از کاروانم عقب بمانم؟ گفتم: نه احمدجان. اگر گرسنه برایت غذا بپزم، گفت: نه مادر شما بلند شو برو بالا تا من هم به کاروانم برسم.
ثبت دیدگاه