شناسه: 214378

ایثار و فداکاری

به روایت از محمدرضا سلیمانی : یکسری برای شناسایی منطقه عملیاتی با اقای عابدی که فرمانده گردان عبدالله بودند به راه افتادیم. بعد از مدتی به کنار شط علی رسیده و با تعدادی از مسئولین گردانها ومعاونین آنها، در رابطه با محور عملیات صحبت می کردیم، یک وقت دیدم. آقای عابدی از جمع ما فاصله گرفت رفت و در جایی دیگر در عالم فکر فرو رفته دستهای خود را زیر چانه زده وبه آب نگاه می کند. به نزدیک ایشان رفتم و گفتم: چرا نشستید؟‌جواب ندادند دوباره گفتم: آقای عابدی بچه ها آماه هستند، برویم. یک وقت متوجه شدم سرو صورتش پر از اشک است و ناراحت هستند. گفتم: چرا ناراحتید؟‌گفت: من از این زمین و از این آب و از این محور خاطراتی دارم، تعدادی از برادران در اینجا شهید شدند و من ماندم، به همین خاطر خیلی دلم گرفته است، اگر می شد چند دقیقه ای بمانیم و من به یاد آن سال و آن عملیات فکر کنم خیلی خوب بود من نیز او را تنها گذاشته و از او فا صله گرفتم. بعد از چند لحظه ای ایشان برگشت و برای شناسایی منطقه رفتیم. در میان راه از چگونگی عملیات خیبر و شجاعت بچه ها صحبت می کرد و از خودش انتظار داشت بتواند تعدادی از مفقودین عملیات خیبر را در این محور پیدا کن، جای جای نیزارها را بررسی می کرد و می گفت: من چند تا کمگشته دارم که دنبال آنها هستم، بالاخره منطقه را شناسایی کردیم و برگشتیم. روز بعد قرار شد چند نفر لباس غواصی بپوشند و کمین دشمن را در عمق این منطقه شناسایی کنند. آقای عابدی لباس غواصی پوشید و آماده رفتن شد. من هر چه اصرار کردم که این مأموریت را من انجام بدهم قبول نکردند لذا خداحافظی کرد و رفت. بعد از شناسایی همه جانبه ای که صورت گرفت گردان عبدالله را به عوان خط شکن معرفی کردند به همین خاطر برای اعضاء گردان یکماه آموزش شنا در مشهد گذاشتند. در این دوره آقای عابدی از نظر پرش و نفس در زیر آب از بقیه افراد جلو بودند . ضمناً دوره بصورت شبانه روزی بود و کسی اجازه نداشت از مشهد خارج شود. یک روز شهید عباس دهنوی با چند نفر دیگر از آقای عابدی اجازه خواستند که به نیشابور رفته و از خانواده سرکشی کنند. آقای عابدی اجازه خواستند که به نیشابور رفته و از خانواده سرکشی کنند. آقای عابدی اجازه نمی داد تا اینکه با اصرارا آنان بالاخره اجازه داد. بعد از اتمام آموزش، همه به منطقه برگشتیم و مستقیماً به کنار شط علی رفته و در آنجا مستقر شدیم. در آنجا به مدت 15 روز آموزش قایق سواری داشتیم که هر روز فاصله 30 کیلومتر را پارو می زدیم و برمی گشتیم. یک روز به آقای عابدی گفتم: شما به عنوان مسئول گردان معرفی شده اید بنابراین شما باید گردان را کنترل کنید و ما را به جلو بفرستید و خودتان از عقب ما را هدایت کنید. ایشان گفت: نه برادر، از روز اول به این نیت آمدم که در این عملیات نوک پیکان باشم. شب عملیات نیز وقتی سازماندهی انجام شد و کالک عملیات بررسی شد، ایشان گفت: آقای سلیمانی، من با یک گروهان به خط می روم و شما با دو گروهان دیگر ما را پشتیبانی کنید و از پشت سر بیایید. من نیز هر چه اصرار کردم بگذارید من جلو بروم قبول نکردند. بالاخره در روز مقرر ساعت 5 بعد از ظهر تعداد گروههایی که خط شکن بودند، سوار بر قایقهای ترده شده و بقیة سوار بر چینکوها شدیم و قرار شد ما از یک محور دیگر کمین دشمن را دور بزنیم و تا صبح به آنجا برسیم و روز را در آن منطقه بمانیم و شب بعد ساعت 10 شب عملیات را شروع کنیم. با این هماهنگی حرکت کردیم و به جایی رسیدیم که از آن گروه باید جدا می شدیم وقتی فاصله بین نیروها افتاد، چند نفر از چین کوها اشتباهاً به طرف دشمن رفتند و چون مسئولیت عقبع با من بود، یک وقت متوجه شدم تعدادی از نیروها نیستند. جلوتر رفتم صدایی به گوشم رسید، احساس کردم منافقی باشد که قصد لو دادن ما را دارد به همین منظور گفتم: این صدا از کیست؟‌ او را بگیرید و خفه اش کنید. ناگهان دوشیکای دشمن شروع به تیراندازی کرد ظاهراً دشمن صدایی را شنیده بود و تیراندازی می کرد که ما نیز مجبور به تیراندازی شویم تا موقعیت ما برایش روشن شود. در همان هنگام یک یاز بچه های چین کوی موتورش را روشن کرد و خواست دور بزند که من رسیدم و آن را خاموش کردم. یکی از بچه ها که داخل قایق ترده بود به داخل آب افتاد و سرو صدایی ایجاد کرد اما به لحاظ اینکه دوشیکای دشمن کار می کرد، دشمن متوجه این سرو صدا نشد و من نیروها را به مقصد هدایت کردم. از طرفی آقای عابدی وقتی صدای تیراندازی را شنیده بود نگران شده و خود را به ما رساند و گفت: چه خبر شده؟ من هم قضیه را گفتم و از نگرانی در آمد و رفت صبح شده بود که به 5 کیلومتری دشمن رسیدیم و خود را لای نیها به صورت پراکنده بهشب مخفی کردیم، ولی هلیکوپتر و هواپیمای دشمن دائم در بالای سرما بودند و گشت می زدند. آقای عابدی جهت روحیه دادن و تذکر به نیروها بطور متداوم گاه با قایق کوچکش و گاه با لباس غواصی در زیر آب حرکت می کرد و به هر قایقی که می رسید به برادرها می گفت:‌ حالا موقعیت حساسی است، دعا کنید و دست به دامن حضرت زهراء (س) بشوید که پیروزمندانه برگردیم و خودش هم بعضاً‌ سرش را روی لبه قایق می گذاشت و گریه می کرد. واقعاً‌ جای خطرناکی هم بود همه بچه ها گریه می کردند مضطرب بودند که چه خواهد شد؟‌ حدود 450 نفر در آن منطقه حساس مخفی بودیم و دشمن گهگاهی از کنار ما عبور می کرد به طوری که صدایشان را می شنیدیم، بالاخره شب شد آقای عابدی نزد من آمد و گفت: من نیروها را برمی دارم و بنابر صحبتهای قبلی وارد عمل می شوم و بعد با شما تماس می گیرم که شما نیروها را سازماندهی کنید و در فاصله پانصد متری از ما مستقر کنید. بعد هم حالالیت طلبیدو خداحافظی کرد و رفت. ساعت 10 شب از طریق بی سیم گفت: وقت موعد فرا رسید و من به نام فاطمه زهراء (س)‍ و به نام امام حسین(ع) به جلو رفتم. دعا کنید و بچه ها را کمک کنید تا بیایند. تا ساعت 5 و6 صدای یکدیگر را داشتیم و موفقیت خود را به یکدیگر اطلاع می دادیم تا اینکه درگیری از دو محور شروع شد و قسمتی از جاده خندق دست ما بود و از قسمت دیگر توسط شهید حصاری هدایت می شد وقتی آفتاب طلوع کرد موانع را از سر راه برداشته و هر دو جناح را به یکدیگر ملحق کردیم و تا آن موقع صدای آقای عابدی از بی سیم می آمد که خط را شکستیم، تعدادی اسیر گرفتیم و دشمن در حال فرار است و این مطالب باعث شد که روحیه نیروها تقویت شود تا اینکه آقای فروغی به ما اطلاع داد که آقای عابدی به فیض عظیم شهادت نائل گردید و دیگر این شهید عزیز را ندیدم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه