شناسه: 214549

زندگي مشترک

راوی صدیقه شیرمحمدی: یکروز محمد به من گفت: مادر، آرزو داشتم خدا دختری به من بدهد چون شما دختری نداشتید و ما هم خواهری. خداوند به او دختری داد. خیلی خوشحال بود. وقتی او را به هوا می انداخت، اشک در چشمانش جاری بود، می گفتم: چرا گریه می کنی؟ او می گفت: از شوقی که دارم، خواهر که نداشتیم، این دختر نعمتی است که خداوند به من عطا فرموده، برای همین اشک در چشمانم جاری می شود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه