عشق به ائمه اطهار
راوی محمد طاهری: همراه حاج محمد طاهری به زیارت امامزاده که خارج روستا بود، رفتیم. آنجا که رسیدیم دوری اطراف زیارتگاه زدیم و زیارتی کردیم. محمد گفت: دوست داری روضه ای بخوانم. من که نمی دانستم او می تواند روضه بخواند به خاطر اینکه او را سر کار بگذارم، همچنان که می خندیدم گفتم: اگر یاد داری پس شروع کن. گفت: روضه حضرت علی اکبر را یاد دارم. گفتم: تو حالا بخوان اگر دیدم واقعاً یاد داری، گریه خواهم کرد وگرنه تماشاگر خواهم بود. او روضه خود را شروع کرد و چند کلمه ای را در ابتدای امر بر زبان آورد و من همچنان می خندیدم. بعد از اینکه کمی روضه خواند، گریه ام گرفت. خود او هم با اینکه روضه می خواند، می گریست. آنقدر گریه کردم که محمد رفت و از کوزه آبی که آنجا بود یک لیوان آب آورد و به من داد. روضه اش که تمام شد، گفت: محمد می خواهم نصیحتی به تو بکنم و هرگز فراموش نکن. پرسیدم: چه نصیحتی؟ گفت: هرگز دست از این خانواده برندار، تا زنده ای به زیارت آنها برو و از اهل بیت جدا نشو.
ثبت دیدگاه