محبت و مهرباني
راوی علی یوسف پور: در سربازخانه یک همشهری داشتیم که فرد بسیار ضعیفی بود و او را اذیت می کردند. یک روز به بهانه اینکه چرا پوتینهایت را واکس نزدی و جورابهایت را نشسته ای، صبح، جلوی گروهان زنجیری که حدوداً 30 کیلو وزن داشت آوردند و داخل کوله پشتیش قرار دادند. هر روز صبح که به صبحگاه می رفتیم او مجبور بود آن کوله پشتی سنگین را همراه با سایر تجهیزات حمل نماید. بعد از یک صبحگاهی خیلی او را اذیت کردند. حاج محمد این دفعه عجیب عصبانی شده بود، گفت: ما باید با اینها .... گفتم: نه ما نمی توانیم در اینجا هیچ سخنی بگوییم. حاج محمد گفت: آیا درست است فرد مظلومی را با 30 کیلو بار و اسلحه هر روز ضبح به صبحگاه بیاورند و بعد از آن هم در جلوی گروهان به او بگویند روی یک پایت بایست؟! در هر صورت ما با وجود این همه مشکل نمی توانیم به آنها چیزی بگوییم. حاج محمد گفت: پس بیا تا پیش فرمانده گروهان برویم و با او صحبت کنیم: شاید او بتواند این مشکل را حل کند. پیش فرمانده گروهان رفت که شخص بسیار خوبی بود.و جریان را برای او تعریف کردیم. او هم منشی خودش را پیش فرمانده دسته فرستاد و همشهری ما از آزار و اذیت آنها نجات پیدا کرد.
ثبت دیدگاه