دستگيري از ضعيفان
راوی صدیقه شیرمحمدی: روزی سیدی در خانه آمد و گفت :(پاهایم آبله کرده ، اگر یک جفت جوراب دارید به من بدهید )محمد که شاهد این صحنه بود ،جورابهایش را در آورد و به او داد . وقتی آن سد گفت :(بچه صغیر دارم )محمد 50 تومان به او داد . وقتی پدرش از جای گوسفندان بر گشت ،جریان را به او گفتم . پدرش مقداری بااو بحث کرد که تو اختیار نداشتی ،تو که جورابهایت را دادی برای چه دیگر به او پول دادی :بگو مگویی با هم کردند پدرش گفت :(حالا که داده در حساب سال حساب خواهیم کرد . محمد گفت :(مادر ولش کن ،پپدر هرچه می خواهد بگذار بگوید ،شما به خاطر این حرفها ،چیزی به او نگویید.)
ثبت دیدگاه