شناسه: 214649

اعتقاد به ولايت

راوی حسین عاقبتی: یادم است بعد از عملیات والفجر 3 صحبت شد و حاج محمد طاهری می گفت : موقعی که می خواستیم از مرخصی برگردم خانم من می گفت : بچه ها پدر می خواهند . یک چند روزی صبر کن . خوب نمی شود همه چیز را به خانم گفت : باید زود می آمدیم که عملیات در پیش بود . به خانم گفت : می خواهم بروم که عملیات داریم . این بود که به خاطر این موضوع ایشان ناراحت بودند . چند روزی گذشت ولی دیدم حاج آقا در فکر است . از اینکه در هنگام آمدن به جبهه خانواده ناراحت بوده آدم معمولا دوست دارد هنگامی که به مسافرت می رود و یا به جبهه می رود ، خانواده از او راضی باشند . یک بعد از ظهری بود نشسته بودیم و در یک کتری سیاه چای درست کرده بودیم . زیر درخت بلوط نشسته بودیم . یادم است در همین لحظه یکی از همرزمان آمد از مزخصی با یک کیسه خالی . دیدم دارد بالا می آید تا رسید خندید و دستش را کشید و گفت این کیسه مال حاجی طاهری است . کیسه را به حاج آقا دادند و رفتند . بعد از یک نیم ساعتی برگشتند گفتم حاج آقا چای سرد شد . وقتی حاجی آمد دیدم چهره شان باز و خندان وخیلی خوشحال است . پرسیدم حاج آقا چه شده گفت : باشد بعد برایتان تعریف می کنم . شب شد و موقعی که می خواستیم بخوابیم گفتیم حاج آقا حالا که برق خاموش شده و تاریک هم که است اگر خجالت می کشید بگوئید قضیه چیست ؟ گفت در تاریکی بگویم . مشکل ندارد . بچه ها گفتند حاج آقا بگو . دل ما ترکید . شما که ناراحت بودید حالا که شاد شدید. گفت : قضیه اش این نامه است . یکی از بچه ها چراغ قوه انداخت و گفت پس باید نامه را بخوانم . یکی از بچه ها گفت : نامه خانوادگی است چرا ما بخوانیم . اصلا چرا خوانده شود . حاج آقا آن تکه هائی که مربوط می شود به ماها و درس و عبرت بود برایمان خواند. مضمون نامه این بود که : وقتی حاج آقا می خواهند خداحافظی کنند : حاج خانم ناراحت هستند حاج آقا هم چون از ناراحتی حاج خانم ناراحت بودند ، حاج خانم این گونه نوشته بودند که شب خواب دیدند . امام خمینی (ره) در خانه را زدند . مصطفی در را باز کردند آقا مصطفی را بغل کرد و در بهارخواب ایستادند . یک دستی به سر و روی مصطفی و مرتضی می کشند . بعد ادامه داده بود که من از خانه آمدم بیرون سلام کردم . دیدم امام به من بی اعتنائی کرد . از اینکه امام جواب مرا نداد ناراحت شدم . به آقا گفتم : چرا از من دلخورید . آقا فرمودند مثل اینکه شما سرباز ما را ناراحت کردید . موقعی که می خواست به جبهه برود دلشان را بدست نیاوردید . فقط به خاطر همین از شما دلخورم . در ادامه حاج خانم معذرت خواهی کرده بودند از حاج آقا توی نامه و بالاخره ایشان خواب را گفته بودند . ببینید این رابطه ولایتی است .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه