شناسه: 214650

خاطره شماره 117 - شهید محمد طاهری

راوی حسین عاقبتی: یادم نمی رود یک شب به اتفاق نیروها توی سوله های ایلام پادگان ظفر مستقر بودیم به اتفاق نیروهای بسیجی و کادر و حاج محمد طاهری نشسته بودیم و حاجی طاهری داشت صحبت می کرد . آن زمان چون خاموشی بود ، برق هم نداشت تا دیر وقت بیدار بودیم . بعد یک وقت دیدیم که همان طور که داشتیم صحبت می کردیم و سوله در سکوت بود و همه خواب بودند یک بسیجی کم سن و سال صدا می زند مامان مامان آب . خواب می دید و فکر می کرد در خانه شان خوابیده است . با شنیدن این صدا ساکت شدیم . ببینیم صدا چیه باز مجددا صدا چیه ؟ مامان آب . حاجی گفت دارد خواب می بیند و آب می خواهد . بلند شد . خودشان یک لیوان برداشتند و رفتند در همان تاریکی لیوان را از کلمن آب کردند. گفتم بگذار این آب را من بدهم . گفت : نه این وظیفه من است . من خودم می روم آب را برد بالای سرشان تکانش داد . بیدار شد . لیوان آب را دادند به دستش خورد و گرفت خوابید . بعد دوباره با حاجی نشستیم یک مقداری که گذشت گفتند خوب صحبت را ادامه می دهیم . حاجی همین طور که به دیوار تکیه کردند هیچی نگفتند . من هم پرسیدم حاجی چی شده دیدم همان طور اشک در چشمانش جاری است و دارد به آن بچه های کم سن و سال که خوابیده اند نگاه می کند و می بیند جوانی به هوای اینکه در خانه اش است خواب می بیند و از مامان می خواهد برایش آب بیاورد . حاجی گفت : این آدمها دست ما هستند . این بچه هائی که با صداقت می آیند در میدان جنگ و در اختیار ما قرار می گیرند باید حواسمان را جمع کنیم و بدانیم باید چه کار کنیم . بدانیم باید با اینها چطوری برخورد کرد . چطوری اداره شان کرد . آن شب خیلی حالت عجیبی به حاجی دست داده بود . صحبت در این رابطه به پایان نرسید . م نکه خوابیدم ولی حاجی بیدار بود و فکر می کرد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه