ناظر و شاهد بودن شهيد برامور
راوی غلامحسین صفائی: پس از شهادت فرزندم احساس تنهایی می کردم و همیشه اشک دوری فرزندم بر دیدگانم جاری بود . حوصلة کاری نداشتم و همیشه گریه می کردم . شبی در خواب دیدم شهید بزرگوار به پهلویم آمد و گفت : پدرم چرا بی تابی می کنی ؟! افتخار کن که چنین فرزندی داشته ای و تقدیم اسلام نموده ای . من در حین بیداری یا خواب بودم که دیدم شهید دو بال دارد و می گوید : «نگاه کن ببین دو بال دارم و پرواز می کنم ، تو غصّة مرا نخور و افتخار کن که خداوند به من دو بال عطا فرموده که در این دنیا پرواز کنم .» پس از مدّت کمی ایشان مقداری کشمکش به من داد و گفت : «این را به فرزند بزرگترم بده و به او بگو مبارک باشد .» بعد از این موضوع ، هنوز مدّت زیادی نگذشته بود که فرزند بزرگترم صاحب پسری شد که نامش را حمید گذاشتیم و نام شهید زنده بود زنده تر شد .
ثبت دیدگاه