خاطره شماره 1 - شهید محمد صدیقی
محمد یک روز زنگ زده بود که مادر از من راضی هستی؟ گفتم: بله، چرا راضی نباشم. بعد ها فهمیدم که می خواست به جبهه برود. برای همین از من رضایت می خواست بگیرد.
محمد یک روز زنگ زده بود که مادر از من راضی هستی؟ گفتم: بله، چرا راضی نباشم. بعد ها فهمیدم که می خواست به جبهه برود. برای همین از من رضایت می خواست بگیرد.
ثبت دیدگاه