شناسه: 215230

محبت و مهربانی

یک روز که به همراه ایشان گوسفندان را به چرا می بردم یادم می آید از شب قبل مقداری برنج مانده بود و ایشان شروع کرد به خوردن آن برنجها بعد من گفتم : چرا به من برنج نمی دهی ؟ شما به من برنج بدهید تا من به شما پول بدهم . و بعد از اینکه من و ایشان برنج را خوردیم من شروع کردم به گریه کردن و گفتم : پول مرا پس بدهید و ایشان گفت: من پول شما را نمی دهم ولی آنقدرکه مهربان بود دوباره پول را به من داد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه