خبر شهادت
به روایت از آمنه شوریابی : یکبار که من و برادرم در حیاط در حال بازی کردن بودیم. ناگهان صدای زنگ در حیاط بلند شد. مادرم رفت و در حیاط را باز کرد، من دیدم دوست پدرم است. اما تنها با لبخندی همراه با غم با مادرم احوال پرسی کرد، بعد از چند دقیقه ای که آنها صحبت می کردند، دیدم که مادرم اشکهایش جاری شد. وقتی جلو رفتم متوجه شدم که خبری شده است. وقتی که پرسیدم فهمیدم که پدرم به شهادت رسیده و دیگر هیچ نفهمیدم.
ثبت دیدگاه