خرید کتاب
به نقل از همسرشهید: چند سال بعد از شهادت شمس ا... برای خرید کتاب به همان کتابفروشی که ایشان قبل از ازدواجمان در آن کار میکرد؛ رفتم و به صاحب مغازه آشنایی دادم. ایشان مرا شناخت و گفت که یادش بخیر. خدا آقا شمس ا... را رحمت کند، وقتی میخواست به خواستگاری شما بیاید، با من درد دل کرد و گفت که فکر نمیکنم خانوادهاش رضایت بدهند ما با هم ازدواج کنیم؛ چون سطح سواد ایشان از من بیشتر است. کنارش رفتم، دلداریاش دادم و گفتم که شاید قبول کردند. توکل بر خدا. شما برو و نا امید نباش.
چند وقت بعد ایشان با خوشحالی آمد و همه چیز را برایم تعریف کرد و گفت که شما با هم ازدواج کردید.
آری بعد از اینکه حرفهای ایشان را شنیدم دوباره خاطرات خوب آن دوران برایم زنده شدو لذت بردم.
ثبت دیدگاه