شناسه: 215666

شجاعت و شهامت

به روایت از محمد ربانی خواه : برای انجام یکی از مأموریتها فرمانده مان آمد در جمع ما و گفت: 40 نفر داوطلب می خواهم که از اینطرف آب و مهمات با قایق ببرند و از آنطرف هم مجروح بیاورند. در حال صحبت کردن فرمانده دیدم یک نفر به من تنه زد. برگشتم دیدم محمد است. گفتم چه می گویی؟ به من گفت: نمی شنوی فرمانده چه می گوید. بلند شو ما جزء داوطلبین باشیم. بعد فرمانده به ما گفت: آفرین خدا به شما خیر و طول عمر عنایت کند و هرچه از خدای متعال می خواهید به شما بدهد. در همین لحظه بود که محمد سرش را به طرف آسمان بلند کرد و زمزمه ای کرد. محمد رو به من کرد و گفت: رفیق نیمه راه. من به او گفتم: محمد جان مرا حلال کن. او از من خداحافظی کرد و دستش را تکان داد و رفت. آمدنش مدتی تأخیر داشت، نگران شده بود این طرف و آن طرف راه می رفتم. برادران از من دلجویی می کردند. بعد از چند ساعتی دیدم قایق محمد از دور می آید خوشحال شدم و دیدم نزدیک آب همان لحظه عراق با خمپاره شروع به زدن کرد. بچه ها پناه گرفتند. من خوابیده بودم چشمم به قایق بود تا متأسفانه گلوله ای نزدیکی قایق اصابت کرد. حرکت کردم و دیدم طرف آب از سه نفر که داخل قایق بودند یکنفر دیده می شد که همان لحظه چشمم به جنازه محمد افتاد که ترکش گلوله خمپاره به سر ایشان اصابت کرده بود و شهید شده بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه