ابتکار و طرحهاي نظامي
راوی محمدعلی سمیعی: به یاددارم آقا صادق متنی را ازمن گرفتند وقرار شد آن متن را آماده کنند من به واسطه برنامه هایی که داشتم به سمت کردستان رفتم ایشان یک جزوه ای داشتند که اطلاعات راجمع بندی می کردند . ما هم اطلاعات وبرنامه هایی که دست آقای بخارایی و بچه های دیگر بود می گرفتیم وبرادرسید علی حسینی که بعدها شهید شدند می دادیم ایشان یکسری کارهایی را دررابطه را تحقیقات انجام می دادند وبررسی و ویرایشی می کردند وبه من برمی گرداندند من هم به همراه برادر ثامنی پور وآن تیمهایی که درمشهد بودندکاملش می کردیم من قبل از شهادت شهید برونسی یکسری ازنوشته های برادر سمیعی را به ایشان نشان دادم و در مورد طرح ایشان با آقای برونسی صحبت کردم آقای برونسی خندید و گفت : من سواد خواندن ندارم ولی می دانم ایشان خوب هستند چون می فهمند چه می نویسند ولی یک عده هستند نه می فهمند ونه اینکه می فهمند چه می نویسند. آنزمان شهید برونسی از ناحیه دست مجروح شده بودند ودرمشهد بودندمن به ایشان گفتم : که ما در رابطه با این موضوعات می خواهیم به خدمتتان برسیم آقای برونسی گفت : من در مشهد با شما ها حرفی ندارم هر کسی مرداست به جبهه بیاید من پس از این جریان یک سری ایشان را درجبهه دیدم وبه ایشان گفتم : خوب شما درمشهد برونسی بودید ولی دراینجا به شما می گویند بروسلی بنابراین بهتر است قرار ملاقاتی بگذاریم تا به اتفاق برادرسمیعی به خدمتتان برسیم . به هر حال من به اتفاق برادر سمیعی ومتنهایی که ایشان جمع آوری کرده بودند به خدمت شهید برونسی رفتیم البته شهید برونسی ایشان را از قبل می شناختند من یک سری از این متنها و نوشته ها را برای برادر برونسی خواندم وخود ایشان هم یک مقدار بسته و شکسته مطالعه کردند وقرار شد متن اصلی را به برادر سمیعی بدهیم که ایشان در یک فرصت مناسب برود وبا شهید برونسی صحبت کندو کارهایشان را هماهنگ کند . من پس از رفتن صادق مدتی بود که ایشان را ندیدم تا اینکه ازطریق برادر علی حسینی با ما تماس گرفتند وبه زحمت من را پیدا کردند وگفتند : می خواهم خبری را به شما بدهم من هم پس از احوالپرسی گفتم: خوب بگو. آقای سید علی حسینی گفت : خبر داری که صادق چه کار شده است ؟ من گفتم : کدام صادق که آقای حسینی گفت : صادق سمیعی وشروع کرد به گریه کردن وگفت : صادق سمیعی شهید شده است من اول فکر کردم دروغ می گوید ومی خواهد شوخی کند اما زمانیکه دیدم خود ایشان هم گریه می کندگفتم : که صادق جایی نبود که شهید شود که آقای حسینی گفت: چرا اتفاقاً جایی رفت که می خواست برود به هر حال من از این خبر متاثر شدم .
ثبت دیدگاه