اعتقاد به ولايت
در تهران بود که انقلاب آغاز شد و امام خمینی دستور داده بودند که سربازها از پادگان فرار کنند، محمود رضا هم با اسلحه اش فرار کرده بود و با دوستش به یکی از خانه ها پناهنده شدند. بعد از چند روزی به روستا آمد، هنگامی که آمد ما در خواب بودیم و دیدم شخصی از دیوار بالا می آید و می خواهد داخل حیاط شود، من پرسیذم، شما چه کسی هستید، او هم به زبان کردی گفت: " ننه من محمود هستم " گفتم: از کجا آمدی؟ فرمود: " به فرمان امام خمینی از پادگان فرار کردم. "
ثبت دیدگاه