شناسه: 216540

خاطرات سیاسی

قبل از انقلاب محل سکونت ما ، در مدرسه ای داخل خانه های سازمانی ارتش بود . ایشان اعلامیه ها را در این محل پخش می کرد. پس از مدتی اهالی آن منطقه متوجه پخش اعلامیه ها توسط محمد شدند. یک روز عده ای از ارتشی ها به من مراجعه کردند و گفتند : به پسرت بگو دست از این کارها بردارد وگرنه خودت وپسرت را می کشیم . من این موضوع را به محمد گفتم ولی او بدون هیچ ترس و واهمه ای تا پیروزی انقلاب به کارش ادامه داد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه