شناسه: 216994

حسن برخورد

راوی محمد تقی زارعی: قسمتی از انبار ها که بعضی از اقلام حساس در آنجا نگهداری می شد کولر گازی داشت به همین خاطر در را هم نیمه باز می گذاشتیم که بخاطر گرما اجناس زنگ نزنند. یکی از مسؤولین جهاد وارد انبار شده بود و یکی دو اقلامی را که برایشان حیاتی بود برداشته و داشتند تشریف می بردند که من رسیدم و به ایشان گفتم بهتر بود به ما می‌گفتید. ایشان سری تکان داد که باید می گفتم، حالا که نگفتم و ماشین را روشن کرد و رفت. من به عنوان مسؤول انبار حساس شدم وقتی آقای ساجدی فهمیده بودند آمدند و گفتند حرمت شما واجب بوده باید به شما می گفتند یا دستور می دادند که شما حضور پیدا کنید و جنس را بدهید. داشتند به من تسلایی می دادند فکر می کردند که من به دل گرفتم. من گفتم: ذوق داشتم بدانم آن اضطرار چیست و به عنوان نیرو می‌خواستم ‌بدانم که چه گره بزرگی باز شده است. ایشان به من گفت میخواستی بدانی که چقدر به درد کارهای خدا خوردن؟ گفتم همین طور است. ایشان گفت:‌فلانی را به من ببخشید بعد گفت: زارعی ایشان میگرن دارند اگر گاهی اوقات ایشان تبسمی نکردند و نایستادند که با شما صحبت کنند هم بخاطر کار و جبهه بوده و هم آن عارضه.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه