خاطرات جنگي
راوی هاشم ساجدی: یکى از برادران جهادگر، در جبهه هاى جنوب مشغول به رانندگى با کمپرسى بود. یک شب تو خط در کنار رودخانه مشغول زدن جاده بودیم، این برادر نشست پشت کمپرسى و رفت. سرویس اول آتش دشمن خیلى زیاد بود به طورى که با خمپاره 60 و تیربار پشت سر هم شلیک مىکردند. این برادر دو سه بار این مسیر را تا خط رفت و خاک مىبرد. بعد از چند لحظه دیدم یکى از چهار کمپرسى که ما در آنجا داشتیم کم است و فقط سه کمپرسى مشغول به کار هستند. پیگیر ماجرا شدم رفتم آن طرف داخل معدن دیدم کمپرسى و راننده آنجا هستند، گفتم: برادر ما امشب خیلى کار داریم، هر طور شده باید امشب این جاده را تمام کنیم! او ناراحت شد و گفت: من مىترسم، من زن و بچه دارم! بعد از چند ساعت صحبت کردن با او به نتیجه نرسیدم و او راضى نشد که برگردد ومجبور شدیم شب را با همان سه کمپرسى کار را ادامه دهیم تا فردا یک رانندهدیگر برایمان از قرارگاه بفرستند. فردا صبح باآن برادر صحبت کردم و به او گفتم: برادر شما این طور فکر نکنید که اگر اینجا یک بلایى به سرت مىآید جاى دیگر نخواهد آمد. هر جا تقدیر خداوند باشد، آنروز که طناب عمر انسان باید پاره شود، پاره مىشودو فرق نمىکند که جبهه باشى یا در اهواز در خانه هیچ فرقى نمىکند. ولى او گفت: من نمىتوانم و رفت تسویه حساب کرد. چند روز بعد شنیدم بنده خدا بین راه تصادف کرده ومرده است و این است که از خدا نمىشود فرار کرد.
ثبت دیدگاه