شناسه: 217028

محبت و مهرباني

راوی محمد یوسفی: یک روز آقاى هاشم ساجدى به من گفت: حاج آقاى یوسفى مرخصى نمى‏روى؟ گفتم: هر چه شما صلاح بدانید گفت: مى‏خوواهم یک مرخصى خوبى بفرستمت. گفت: این نیروها را مى‏برى تعدادى اصفهان و تعدادى تهران و بقیه هم مشهد مى‏روند - با هواپیما هم قرار بود برویم - گفتم: حاجى آقا شما لطف دارید من توى عمرم فقط دوبار که به حج مشرف شده‏ام با هواپیما رفته‏ام. من از سوار شدن هواپیما مى‏ترسم. گفت: مى‏خواهم بالا ببرمت که اگر افتادى ترست بریزد. وقتى به اتفاق به پایگاه هوایى رفتیم، گفتند: جا نداریم 20 نفر از نیروها مانده‏اند. گفت: برادر خودم را نمى‏گذارم که برود ولى این حاجى آقا را بجایش بفرستید. گفتم: نه بگذارید برود. ایشان رفت و برادرش را صدا زد آمد و مرا فرستاد و این مرد بزرگوار تا هواپیما حرکت نکرد همانجا ایستاده بود. قبل از رفتن به ساجدى گفتم: براى برگشت چکار کنم؟ گفت: با هواپیما بیا. پرسیدم چه کسى مى‏خواهد مرا با هواپیما بیاورد؟ گفتم: توى دفترم چیزى بنویسید که مرا بیاورند و ایشان به برادرى که در مشهد مسؤؤلیت داشت نوشت که آقاى یوسفى چند روزى مرخصى مى‏آیند و در برگشت ایشان را با هواپیما بفرستید. هواپیما پرواز کرد و به اصفهان رفت و نیروهاى اصفهان را پیاده کرد وبعد به طرف تهران حرکت کرد ونیروهاى تهران را هم پیاده کرد وقتى خلبان در تهران به زمین نشست گفت: ما امروز به مشهد پرواز نداریم. گفتم: اى بابا اگر قرار باشه ما امشب اینجا بمانیم که همه‏اش توى راه هستیم. فوراً رفتیم و به اهواز آقاى ساجدى تلفن زدیم که خلبان مى‏گوید ما امروز به مشهد پرواز نداریم. ایشان بلافاصله با مسؤولین صحبت کردند و یک هواپیماى کوچک راه انداختند و ما سوار شدیم و به مشهد رفتیم، وقتى مرخصى‏ام تمام شد یک روز به پشتیبانى جنگ جهاد مشهد رفتم و ضمن احوال پرسى گفتم: آقا من مرخصى‏ام تمام شده و مى‏خواهم به جبهه بروم. گفت: حاج آقا به ترمینال مى‏نویسیم که هر کدام از ماشین‏ها راه افتاد شما هم بروى. گفتم: مرا با هواپیما بفرستید، گفت: حاجى آقا ما هواپیما نداریم. بعد دفترم را درآوردم و نوشته آقاى ساجدى را به ایشان نشان دادم بعد گفت: حاجى آقاى کى مى‏خواهید بروید؟ گفتم: الان. گفت: هواپیما تا نیم ساعت دیگر پرواز مى‏کند. خندیدم و گفتم شما که گفتید هواپیما ندارید گفت: امضاى ایشان براى ما هواپیما است. خلاصه ما را سوار ماشین کردند و فوراً به فرودگاه آوردند وقتى رسیدیم دیدیم هواپیما آماده پرواز است بلافاصله ما هم سوار شدیم و به سمت اهواز حرکت کردیم وقتى به منطقه رسیدیم آقاى ساجدى گفت: چه شد با هواپیما مشکلى نداشتى؟ گفتم: اگر امضاى شما نبود با گریه کردن هم مرا با هواپیما نمى‏فرستادند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه