شناسه: 217078

خبر شهادت

راوی معصومه حیات سمیعی: صبح روز عید غلامرضا زیرکی که توی سپاه است با برادرم که پاسدار است آمدند خانه ی ما - پدر محمد مریض بود -گفتند محمد از اهواز تلفن زده و گفته است پدرم را بیاورند گفتم : عمویت مریش است گفت هر طور باشد او را می بریم زن برادرم خبر داشت ولی به ما چیزی نگفت گفتم : زن داداش شوهرم نمی تواند آشپزی کند وقتی راه افتادیم پاهایش سست شد پرسیدم چه خبر شده است ؟ من زانوهایم سست می شود گفتند : چیزی نیست اگر آمدی در پایگاه دیدی آدم است از سپاه آمده اند دستپاچه نشوی . آنها خواربار برای پایگاه آورده اند وقتی به پایگاه رفتم گفتند : محمد به شهادت رسیده برویم تا جنازه را ببینید وقتی روی جنازه را باز کردم گفتم اصلاً گریه نکنید چرا که خودش وصیت کرده گریه نکنید و من نیز مانند مادر وهب هدیه که به اسلام دادم پس نمی گیرم گفتم امانتی را که خدا به من داده خودم به خاک می سپارم وقتی داخل قبر گذاشتیم گفتم : خدایا تو شاهدی که امانتت را با شکم پاره که تیر خورده بود پس دادیم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه