خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از ابراهیم زارع زاده : یک شب بعد از شهادت برادرم او را درخواب دیدم که از طرف قبله سوار یک اسب طلایی می آید حتی لباسها و کلاه او نیز طلایی بود و هزاران نفر هم از پشت سرش می آمدند گویی او فرمانده آنها بود وقتی نزدیک من رسید ایستاد و احوالپرسی کرد صورتش را بوسیدم و گفتم : برادر جان شما که جای خوبی دارید چرا ما را همراه خود نمی برید و ما را تنها گذاشته اید ما خیلی از شما عقب افتاده ایم. او به من گفت انشا ا.. شما هم به اینجا بیایید بعد از آن هر چه اصرار کردم به خانه بیاید قبول نکرد و از من خداحافظی کرد و رفت و من از خواب بیدار شدم.
ثبت دیدگاه