شناسه: 217706

خواب و رویای دیگران درمورد شهید

به روایت از ماه بی بی حسینی : شبی خواب دیدم که شخصی پشت پنجره است و مرا صدا می زند. در عالم خواب پنجره را باز کردم و دیدم که سید عباس ایستاده و افسار یک اسب سفید در دستش می باشد. به داخل اتاق دعوتش کردم اما وی جواب رد داد و گفت که می خواهد برود. او که قد متوسط و هیکلی تقریباً چهارشانه با چشمان سیاه که با هر لبخندی ریز می شد و صورتی ریش دار و نورانی داشت با صدای ملایمش از من پرسید کاری نداری؟ من گفتم: نه! ... این اسب برای چیست؟ گفت: می خواهم با همین به جبهه ها بروم و در همان عالم رؤیایی که داخل حیاط بود، سوار بر اسب شده و به طرف قبله حرکت کرد. دیوار حیاط بلند بود و او همین که نزدیک دیوار رسید با اسب پرواز کرده و در لابه لای دیوار پنهان شد. من ناگهان از خواب پریدم و با ترس اطرافم را جستجو کردم. او در کنارم نشسته و نماز شب می خواند. همانطور که نشسته بود رو به من کرد و گفت: ترسیدی؟ گفتم: نه. گفت: خواب دیدی؟ گفتم: نه. گفت: پس چرا از خواب پریدی؟ چیزی نگفتم. نگاهش تیز و مرموز بود بطوریکه احساس می کردم که همه چیز را از چهره وحشت زده و عرق کرده ام فهمیده است، اما چیزی نگفت!

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه