خواب و رویای شهید
زمانیکه فرزندم شعبان سیزده ساله بود یک روز صبح که از خواب بیدار شدم به اتفاق بقیه اعضای خانواده مشغول صرف چایی بودیم گفت پدر من دیشب یک خواب خوب دیدهام پرسیدم چه خوابی؟ گفت: خواب دیدم که حضرت اباالفضل العباس(ع) سوار بر اسب و علم بر دست وارد روستا شدند من و چند نفر دیگر که آنها را یکی یکی اسم برد دور آقا جمع شدیم و به حساب میخواستیم کمک آقا و قالب همین کال با ایشان رفتیم از آنجا فلانی و فلانی برگشتند و من به اتفاق آقا و چهار نفر دیگر که اسامی آنها را هم گفت با آقا وارد کال شدیم و از آنجا تا بالای قله رفتیم در بالای قله آقا ازما پذیرائی کرد و ازخواب بیدار شدم و دیگر خوابم نبرد تا صبح شد این قضیه گذشت تا جنگ شروع شد پسرم به اتفاق عدهای غیر از آنهایی که خواب دیده بود برای عملیات بستان رفتند و سالم برگشتند مرحله دوم باز با تعداد دیگری برای عملیات خرمشهر رفتند و سالم برگشتند مرحله سوم به اتفاق کسانیکه خواب دیده بود راهی جبهه شد که چون من به یاد آن خوابش افتادم به او التماس کردم که نرو حتی به همراهانش التماس کردم اما نشد و رفتند در حالیکه گفتم این دفعه هر پنج نفرتان به شهادت میرسید و آن سه نفر دیگر برمیگردند ودقیقاً همان طور که خواب دیده بود اتفاق افتاد به همراه شهدا اروند به اوج قله رفیع شهادت رسیدند.
ثبت دیدگاه