خواب و رویای دیگران در مورد شهید 1
یک شب در فکر فرو رفته بودم و در رختخواب به یاد شهدا زمزمه مىکردم که همان طور به خواب رفتم و در عالم خواب محمد را دیدم به من گفت حبیب جان جایم بسیار خوب است بیا تا برویم به راه افتادیم او جلو و من در پشت سر او به سمت امامزاده روستایمان نزدیک امامزاده که شدیم یک سنگ سیاه صافى برداشت و به من گفت حبیب تو دیگر جلو نیا سوراخى به اندازه یک سر انسان بود محمد گفت: سرت را داخل این سوراخ کنم و تماشا کن وقتى نگاه کردم دیدم یک نهر آب زلالى جارى است و محمد به شکل ماهى شد و در داخل آب به شنا درآمد وقتى کمى از من فاصله گرفت گفت: حبیب حاجى طاهرى را مىشناسى او یکى از شهداى روستایمان است دیدم حاجى طاهرى آمد جلو سلام کردم و او نیز جوابم را داد بعد متوجه شدم خیلى از شهدایى که مىشناختم آنجا حضور دارند و بعد همگى داخل باغ سرسبزى شدند و دیگر آنها را ندیدم.
ثبت دیدگاه