عشق به شهادت
به روایت از غلام رضا رجبی : حسن مهری تعریف می کرد یک شب که برای باز کردن استخر به آن جا رفته بودم متوجه صدای گریه ای شدم با خود گفتم این صدای کیست که در این موقع شب گریه می کند حتما نیاز به کمک دارد خودم را به نزدیکی صدا رساندم که در مسجدی چسبیده شده به استخر واقع بود وقتی داخل شدم رجب علی را در حال خواندن نماز شب دیدم بعد از نمازش با خدا راز و نیاز می کرد و می گفت: خدایا تا کی باید صبر کنم. هنوز هم لیاقت شهادت را ندارم. به پیش او رفتم و گفتم عمو جان تو که هنوز جوان هستی زود است که آرزوی شهادت بکنی اما او گفت: آرزو و خواسته ی من از خداست و خدا تا لیاقت نداشته باشی برایت مستجاب نمی کند من هم که لایق نیستم.
ثبت دیدگاه