اخلاص عمل
وقتی که مجروح شده بود با چندتن از دوستان سپاهی به خانه آمد. بخاطر اینکه پدرو مادرم ار مجروحیت او مطلع نشوند، عصایش را کنار حیاط در محلی مخفی کرده بود. از او سئوال کردیم: چرا موقع راه رفتن مشکل دارید؟ او گفت: « به صحرا رفته بودم، که چند تا خار به پایم فرو رفت.» او سعی می کرد که مشکلش را نفهمیم. وقتی از ترکشهای بدنش سئوال کردیم می گفت: « چیز مهمی نیست، آنها (ترکشها) با من دوست هستند.»
ثبت دیدگاه