شناسه: 218386

اخلاص عمل

وقتی که مجروح شده بود با چندتن از دوستان سپاهی به خانه آمد. بخاطر اینکه پدرو مادرم ار مجروحیت او مطلع نشوند، عصایش را کنار حیاط در محلی مخفی کرده بود. از او سئوال کردیم: چرا موقع راه رفتن مشکل دارید؟ او گفت: « به صحرا رفته بودم، که چند تا خار به پایم فرو رفت.» او سعی می کرد که مشکلش را نفهمیم. وقتی از ترکشهای بدنش سئوال کردیم می گفت: « چیز مهمی نیست، آنها (ترکشها) با من دوست هستند.»

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه