خاطرات بعداز مجروحیت 1
بعد از والفجر 3 که برادر رثایی را موج گرفته بود فکر می کنم در بیمارستان ایلام بستری شده بود موقعی که به ملاقاتش رفتیم می دانستیم . ایشان مقداری به کمکهای زرد بیابانی حساسیت داشت و ما به خاطر اینکه با ایشان شوخی کرده باشیم از جلو بیمارستان مقداری از این کمکها برایش چیدیم و به دیدنش رفتیم و به شوخی به او گفتیم : زمانی که عاقل بودی به این گلها حساسیت داشتی حالا که دیوانه شدی بگذار ببینم چکار می شود . بعد از اینکه مقداری با هم شوخی کردیم ایشان گفت : اگر می شود ما را بردارید و اصلاً نمی خواهم اینجا بمانم . رفتیم با دکترش صحبت کردیم و ایشان گفت : حال برادر رثایی خوب است . این آخرین دیدار من با برادر رثایی بود .
ثبت دیدگاه