ترس
خودش برایم تعریف می کرد که یک روز درآبهای رودخانه ی دزفول شنا می کرده است که متوجه می شود اطرافش پر از مار است از ترس مارها خودش را به کنار رودخانه می رساند در حالی که مارها همچنان او را تعقیب می کرده اند خودش می گفت : که آن موقع از یک مرگ حتمی نجات پیدا کرده است چون خیلی از افراد همین طوری جان خود را از دست داده بودند .
ثبت دیدگاه