شجاعت وشهامت
به روایت از سیدحسین دلبری : روزی سه چها رتا دوست و رفیق بودیم یک روز در همان سنین کوچکی که بازی می کردیم یک گودالی بود که سگی گوسفندی را که مرده بود داشت می خورد. همینطور که می رفتیم یکی از بچه ها یک سنگی برداشت وبه سگ زد. آن موقع می گفتند اگر سگی که درحال خوردن لاشه است را اذیت کنید هار می شود. همینکه سنگ به طرفش پرتاب شد سگ لاشه را رها کرد ودنبال ما افتاد وما فرار کردیم حدود 20نفر از روستایان در بالای روستا که جاده مانند بود به ردیف نشسته بودند ومی دیدند که این سگ دنبال ما سه چهار نفر کرذده است ولی کسی جرات نمی کرد که برای مقابله بیاید و یا اینکه نسبت به موضوع بی تفاوت بودند. چشم ما به طرف مردم بود وفرار می کردیم یک دفعه چشمم به سید اسماعیل افتاد که دارد می آید تا نگاهش به سگ افتاد که دارد دنبال ما می کند بعد که جلوآمد گفتم چون من داخل بچه ها بودم آمدی؟ گفت: نه اصلا متوجه شما نبودم. فقط دیدم سگ به دنبال سه چهار تا بچه است گفتم هرکدامشان را سگ بگیرد شکمشان را پاره پاره می کند. یک چوبی هم دستش بود از این چوبهای گره گره. باور کنید نمی دانم با چه شتابی خودش را رساند به این سگ یک چوب به سر سگ زد که باهمان چوب خیلی محکم وسفت این سگ همانطوری که به دنبال ما میآمد با دوبرابرسرعت فرار کرد.
ثبت دیدگاه