خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از ابراهیم درویشی : در خواب دیدم: حسن آقا سوار بر یک دستگاه لودر می باشد و در حال صاف کردن زمین است گویی می خواهد جاده ای درست کند. به ایشان گفتم:" این جاده به کجا ختم می شود؟" گفت:" این راه به کربلا می رود." گفتم:" چه راه باریکی؟" گفت:" خوب دیگر، همین است. ما راه را باز می کنیم تا شما راحت به کربلا بروید." سپس از لودر پایین آمد. آثار خستگی در چهره اش نمایان بود. قدری را با هم راه رفتیم تا رسیدیم به منزل مادرم. همین که وارد منزل شدیم حسن آقا روی زمین دراز کشید و در حالی که چهره اش به خاطر آفتاب سوخته بود. خطاب به مادرم گفت:" خاله جان، دخترتان ـ ربابه ـ اصلاً برای خوب شدن پاهایم کمک نمی کند." در همین حال از خواب پریدم.
ثبت دیدگاه