شناسه: 219032

اعتقاد به ولایت

به روایت از ابراهیم درویشی : حسن قبل از انقلاب در کار بافندگی بود. روزی به اتفاق چند تن از دوستانش به منزل آمد و به من گفت: پدرجان، من چرخهای بافندگی که متعلق به خودم بود را فروختم. گفتم:" برای چه این کار را کردی؟" گفت:" زیرا می خواهم به قم بروم." گفتم:" هرچه در قم است در مشهد هم هست" در جوابم گفت:" نه، من باید چند وقتی در قم بمانم و آنجا کارهایی داریم دارم که باید انجام بدهم" بهرحال به قم رفت پس از شش ماه به اتفاق مادرش تصمیم گرفتیم که هم برای دیدم حسن و هم برای زیارت حضرت معصومه (س) به قم برویم. وقتی به قم رسیدیم به منزلی که کرایه کرده بود. رفتیم، با دیدن ما خیلی خوشحال شد. پس از احوالپرسی به او گفتم:" حال به ما می گویی علت آمدنت به قم چیست؟" گفت:" پدرجان، در قم عکسها و نوارهای امام بیشتر است و می توانم بیشتر استفاده کنم." گفتم:" ما نگران تو هستیم. تو باید با ما به مشهد برگردی." با لبخندی گفت:" حالا که اصرار می کنید، حرفی ندارم. ولی شما باید یک لطفی بکنید" گفتم:" چکار باید انجام بدهم" گفت:" می خواهم مقداری از عکسها و نوارهای امام را با خود به مشهد بیاورم. چون کسی به شما شک نمی کندوشمارا بازرسی نمی کنند باید زحمت آوردن اینها را تقبل نمایید." قبول کردم و به اتفاق حسن آقا و مادرش به مشهد برگشتیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه