شناسه: 219271

کفش

به نقل ازخواهر شهید:« سه برادر یعنی مرتضی، اکبر(عبدالوهاب) و عباس هر سه در عملیات شرکت کردند. مرتضی که تخریبچی بود خیلی زخمی می‌شود، عبدالوهاب او را به عقب برمی‌گرداند و خودش دو مرتبه می‌رود که دوستش می گفت بعد از اینکه برگشت خمپاره به پاهایش اصابت می‌کند، ولی زنده بود و چون که نمی توانست به عقب برگردد همان جا ماند که ماند و مفقودالاثر شد. پدرم وقتی که شب های آخر عمرش بود مدام حسین حسین و یا ابوالفضل می گفت و به سینه می زد. وقتی دستش را می گرفتند که سینه نزند، می گفت: دستم را ول کنید، اکبر منتظر من است و من می خواهم با اکبر بروم. خیلی اهل انفاق و بخشش بود. شخصی ماهیانه یا هفتگی در مغازه می‌آمد و اکبر کمکش می کرد. استاد کارش بهش گفته بود: چرا به این مرد اینقدر زیاد پول می دهی؟! اکبر در جواب گفته بود: وقتی من به این فرد پول می‌دهم، خداوند چندین برابر آن را به من بر می گرداند و شاید خداوند روزیِ این فرد را در دستان من گذاشته باشد. همیشه با پدر و مادر خیلی مهربان بود. همیشه این خاطره در ذهنم هست که عید بود و من یک کفش که تازه توی بازار آمده بود را خیلی دوست داشتم. وقتی از این موضوع خبردار شد، برای عیدی ام کفش های مورد علاقه ام را خرید و برای روز عید به من کادو داد. مادرم بهش می گفت: انشاءالله بشود که دامادی ات را ببینم. می گفت: مادر، فکر نکنم که شما به این زودی‌ها دامادی من را ببینید.»

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه