شناسه: 219666

خبر شهادت

به روایت از زهرا خسروی : نزدیک مرخصی فرزندم محمدتقی گفتم: نان تازه بپزم که وقتی او از جبهه می‌آید نان تازه بخورد. گوسفند نیز کشتم تا گوشت تازه بخورد. مشغول آماده‌کردن خمیر بودم که گویی غم بزرگ روی دلم نشست با خودم گفتم امروز حتماً پسرم می‌آید یک بار دیدم که مادر بزرگ بچه‌ها از بالای پشت بام به حیاط نگاه می‌کند. گفتم: بی‌بی جان چرا به حیاط نگاه می‌کنید؟ گفت: دلم برای نوه‌ام تنگ شده آمده‌ام ببینمش. بعد دو تا پاسدار با حاج آقا آمدند و با یکی از اعضای شورا به اتاق رفتند. به همسرم قبلاً گفته بودند برای همین آمده بودند تا عکس بگیرند بعد یکی از همسایه‌ها آمد و گفت: من نان‌ها را می‌پزم. گفتم: نه من خودم می‌خواهم برای بچه‌ام نان تازه درست کنم بعد شک کردم و متوجه شدم که محمد شهید شده و دیگر چیزی نفهمیدم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه