شناسه: 219768

عشق شهادت

به روایت از حسین خداددی : عید قربان سال 1373 بود. یعنی، چند ماه به شهادت پدرم مانده، یکی از اقوام نزدیک فوت کرده بود و پدرم یک گوسفند برای مراسم او کشته بود. درست یادم هست وقتی پدرم گوسفند ذبح می کردند، چشمانشان پر از اشک شده بود و حال عجیبی داشتند. همه اشکهای پدرم را دیدم. او با لحنی آرام گفت: انشاء ا... گوسفند بعد را برای من بکشید! با این دعای پدرم همگی ساکت شدیم، پدرم دستهایش را شست و جمع را ترک کرد. گویا او می دانست که شهید می شود. آری آنها از دنیا بریده بودند که به حقیقت بپیوندند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه