شناسه: 220182

خواب و رویای شهادت

به روایت از صغری حمزه ای گوارشکی : یک دفعه دیگر خواب دیدم که گنجشکی را گرفتم . در همان منطقه پرستوهایی پرواز می کردند . اولین پرستو آمد و از من خواهش کرد که گنجشک را آزاد کنم . من گفتم : این گنجشک را به زحمت گرفتم و او را آزاد نمی کنم . سیزده پرستو آمدند و خواهش کردند و من گفتم : نه ، تا اینکه پرستوی چهاردهمی آمد و گفت : این گنجشک را آزاد کن. من دوباره گفتم : نه. پرستو در جواب من گفت : تو خجالت نمی کشی ، چهارده پرستو از تو خواهش کردند و تو آنها را رد کردی. پس شفاعت ما به تو نمی رسد . گفتم : مگر شما کی هستید؟ گفت: ما سیزده امام هستیم . گفتم : دیدی که دروغ می گویید شما که چهارده نفر بودید . گفتند : بله ما چهارده معصوم (ع) هستیم. از خواب بیدار شدم و بعد از مدتی همسرم می خواست به جبهه برود. اول مخالفت کردم ولی بعد که به یاد خوابم افتادم با رفتن همسرم موافقت کردم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه