خواب و روياي شهيد
راوی طیبه شجاع گوارشک: ایشان خوابی دیده بود و من هر چه اصرار کردم که بگوید، نگفت. می گفت: این دفعه می روم، اگر برگشتم خوابم را تعریف خواهم کرد. ایشان به جبهه رفتند و مجروح برگشتند و من دوباره اصرار کردم که خوابش را بگوید. ایشان گفتند: خواب دیدم که در یک باغی هستم و در این باغ پله هایی به صورت مارپیچ بود امام از این پله ها داشتند بالا می رفتند و در داخل این پله ها آب جاری در گردش بود من هم از این پله ها داشتم بالا می رفتم که این دفعه امام به پشت من زدند و گفتند: برگرد و آن طرف را نگاه کن. شهید گفت: من برگشتم و دیدم که شما و بچه ها پشت نرده ها ایستاده اید و داد و فریاد می کنید که برگرد. امام به من گفتند که برگرد و برو اینجا هنوز جای شما نیست. می گفت: خیلی اصرار کردم که من باید اینجا باشم و دوست دارم که با شما باشم. امام فرمودند: شما با ما هستی ولی برگرد در حال برگشتن به طرف شما بودم که از خواب بیدار شدم.
ثبت دیدگاه