تولد و کودکی
به روایت از علی اکبر حمزه ای گوارشکی : من سه سال از شهید بزرگتر بودم ، در دوران کودکی یک روز باهمدیگر بازی می کردیم ، ایشان روی پشت بام سنگر گرفته بود و تا من از خانه بیرون می آمدم سنگ و چوب به طرف من پرتاب کرد و سرم شکست آن شب شهید جرات نکرد به خانه بیاید و با انکه پدرم او را خیلی دوست داشت ودعوایش نمی کرد بازهم شب پشب خانه روی درخت خوابیده بود و بعد سردش شده بود و داخل خرمن کاه خوابیده بود وساعت حدود 10 صبح به خانه آمد و ما هم که شب گذشته ، همه جا را دنبال ایشان گشته بودیم خیلی ناراحت و نگران شده بودیم .
ثبت دیدگاه