بدون عنوان
یک شب خواب بودم زمانیکه از خواب بیدار شدم دیدم چراغ اتاق روشن است رفتم درون اتاق دیدم محمد دارد لباسهایش را جمع و جور مىکند و مىجنبد آن زمان او کلاس اول راهنمایى بود به او گفتم محمد چکار مىکنى؟ گفت: مىخواهم بروم مسافرت گفتم با چه کسى؟ گفت با رضا مخوفى، شهیدى و عباسپور و چند نفر دیگر. گفتم: مادر جان راستش مىخواهم بروم جبهه آیا شما رضایت مى دهید. بعد به من گفت بله.
ثبت دیدگاه