شناسه: 220247

بدون عنوان

یک شب خواب بودم زمانیکه از خواب بیدار شدم دیدم چراغ اتاق روشن است رفتم درون اتاق دیدم محمد دارد لباسهایش را جمع و جور مى‏کند و مى‏جنبد آن زمان او کلاس اول راهنمایى بود به او گفتم محمد چکار مى‏کنى؟ گفت: مى‏خواهم بروم مسافرت گفتم با چه کسى؟ گفت با رضا مخوفى، شهیدى و عباسپور و چند نفر دیگر. گفتم: مادر جان راستش مى‏خواهم بروم جبهه آیا شما رضایت مى دهید. بعد به من گفت بله.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه