عشق به جهاد
به روایت از سید حسین رضایی : یادم است یک روز من به اتفاق آقای حلاج از یک عملیات دشوار و خطیر باز گشته بودیم و همگی خسته شده بودیم وقتی به محل اقامت رسیدیم متوجه شدیم که گروهی دیگر از برادران رزمنده جهت اعزام به ماموریت در حال آماده شدن هستند ناگهان دیدم محمد نیز با حالتی خاص دوید و وارد صفوف به هم پیوسته ی آنان شد با تعجب فراوان به سمت او رفتم و از ایشان پرسیدم کجا؟ گفت: عملیات. گفتم مگر تو الان از عملیات برنگشتی؟ چرا. وقتی که ذره ای خستگی در وجود احساس نمی کنم چرا باید به استراحت بپردازم.
ثبت دیدگاه