احساس مسئولیت
به روایت از صغری بید خوری : وقتی که توسط شوهر خواهر اسماعیل با خبر شدم که او قصد دارد به جبهه برود . بلافاصله رفتم و اسماعیل را که سوار ماشین شده بود برگرداندم . خیلی ناراحت شد و گفت چرا جلوی رفتن مرا گرفتی . بعد برادر کوچک شهید ، سیداحمد آمد و گفت: چرا نگذاشتی برادرم به جبهه برود . اگر امثال من و سیداسماعیل به جبهه نروند پس چه کسی باید از ناموس ما و کشور دفاع کند . وقتی که من این حرفها را از برادرشهید شنیدم قانع شدم و خودم اسماعیل را راهی جبهه کردم .
ثبت دیدگاه