شناسه: 220585

فکاهی و وقایع خنده دار

به روایت از محمد ثابت : یادم هست در عملیات رمضان با پسرخواهرم حسین حسین زاده شرکت داشتیم . بعد از عملیات هوا خیلی گرم بود و باد و خاک زیادی بر پا شده بود. در آن لحظه من دنبال حسین می گشتم و آنها را گم کرده بودم. بعد از کمی جستجو متوجه چیزی شدم وقتی نزدیک تر رفتم دیدم دو اسلحه را از طرف قنداق روی زمین گذاشته و یک بلوز هم روی آن انداخته شده بود. وقتی بلوز را برداشتم او را نشناختم . بلوز مال حسین بود. کمی این طرف و آن طرف را نگاه کردم ناگهان دست حسین را دیدم که از زیر خاک بیرون آمده بود . سریع خاک ها را کنار زدم و فکر می کردم او شهید شده است. وقتی خاک ها را کنار زدم شروع کردم به گریه کردن . ناگهان ایشان چشمانش را باز کرد و با تعجب به من نگاه کرد . من که کمی ترسیده بودم به خودم نیاوردم چون فکر می کردم مرده زنده شده است. بعد از اینکه چند لحظه ای به هم نگاه کردیم ایشان شروع کرد به خندیدن و بعد من با ایشان همراه شدم . بعد از اینکه کمی خندیدم به من گفت : نکند فکر کرده اید که من مرده ام ، نه بابا ما از این شانسها نداریم . به او گفتم : اینجا چه کار می کردید ؟ گفت : بعد از اینکه عملیات تمام شد از فرط خستگی سایبانی درست کردیم و خوابیدیم . از قضا طوفان شد و بالای سر ما را شن و ماسه گرفته است . دوباره خندیدیم و بلند شدیم و به عقب و سنگر خودمان برگشتیم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه